دیدار: در افسونِ این هم‌جواریِ شگفت‌انگیز

Couple kissing on a stone bridge under a starry night sky with crescent moon and lantern

ولادیمیر نابوکف

ترجمه جمشید شیرانی

 

دلتنگی، ابهام، و دل‌خوشی…

انگار از دلِ سیاهیِ لرزانِ

نمایشی در دورِ کند

به روی پُلی نیمه تاریک آمده باشی.

 

و شب جاری بود، و سکوت

در جویبارهای پرنیان شناور شد

تا نیمرخِِ نقابِ گرگسان پوش و

لبانِ پُر طراوت‌ات.

به زیرِ شاه‌بلوط‌ها، در کنارِ آبراهه،

گذشتی، به غمزه‌ای مرا فریفتی.

قلب‌ام از تو چه دریافت،

چگونه مرا آن‌سان لرزاندی؟

 

در لحظه‌ی مهربانی‌ات،

یا در جا به جا کردنِ انحنای شانه‌هایت

آیا تصویری مبهم دیدم

از دیدارهای -اجتناب ناپذیرِ- دیگر؟

 

آیا از رویِ دلسوزیِ عاشقانه

دریافته‌ای که چگونه

آن پیکانِِ لرزان

اینک از درونِ شعرِ من گذشته است؟

به راستی نمی‌دانم. غریب است

که شعر بر خود می‌لرزد، و در دلش، پیکانی…

شاید چون تو، همچنان بی‌نام،همان بودی

که همواره درانتظارش بوده‌ام؟

اما اندوهی که هنوز فریادی نبود

ساعتِ ستاره‌گونِ ما را پراکند.

و دو شیارِ چشمان‌ات

هنوز نتابیده، به درونِ شب بازگشت.

تا کِی؟ تا همیشه؟ تا دور دست

سرگردان می‌روم و می نگرم

حرکتِ ستارگان را بر فرازِ دیدارمان

و آیا قرار است تو سرنوشتِ من باشی…

 

دلتنگی، ابهام، و دل‌خوشی

و هم‌چون تمنایی دست نیافتنی…

قلبِ من به پیش خواهد رفت.

تنها اگر تو سرنوشتِ من باشی…

Leave a comment